تولد بابا محسن
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا




هورا و کف و صوتمون برای اینه که بابایی در نوزده اسفند بیست و هفت ساله شد. تولدت مبارک عزیزم.
امیدوارم صد و بیست سال سایه ات بالای سر من و ارغوان باشه و به هر چی که دوست داری برسی البته با ما. 
امسال از کیک و شمع خبری نبود، ایشالله سال دیگه. ایشالله سال دیگه برای بابایی جشن می گیریم. ( این رو هم بگم که بابایی عاشق تولده و از سه سالگی اگه براش تولد نمی گرفتند قهر می کرده)
البته امسال همچین خشک و خالی هم برگزار نشد و خانواده سه نفره مون و عمه جون رفتیم پیتزا راز البته مهمون عمه جون.
غروب جمعه نوزده هجده اسفند اول رفتیم برای شما یه مبل گرفتیم تا دیگه برای نشستن آماده بشی و بعدش رفتیم سراغ پیتزا خورونمون.شما خیلی از اونجا خوشت اومده بود و با محیط قرمز رنگ و گارسون های قرمز پوشش کلی حال کرده بودی و همش بلند بلند برای خودت می خندیدی. ما شده بودیم مرکز توجه همه. من تا حالا خودمم ندیده بودم که شما قاه قاه بدون اینکه ما اسباب خنده ات رو فراهم کنیم بخندی. خلاصه اون شب کلی همه رو شاد کردی.
الهی من قوربونت برم عزیز خوش خنده

ف

فکر کنم دلت بدجور پیتزا می خواست نه؟؟؟؟؟


تولد بابا محسن
